خوشحالم که در آخرین ساعات سال 89 هجری شمسی و به تعبیری عمیق تر دهه هشتاد در اتاق تفکر خویش نشسته ام و آخرین کلمات سال را به روی کاغذ می آورم و زمانی که به سفیدی این کاغذ فکر می کنم ، از خودم خجالت می کشم . آیا در جایگاهی هستم که با قلم خویش این سفید کاغذ را به سیاهه ای همچون ذهن خویش تبدیل کنم؟ من چقدر خودخواهم !
چه کنم که سفید تر از کاغذ ، وجودی و بی رنگ تر از سفیدی ، رنگی نیافتم . سال 89 را با 8 خاطره بد و 9 خاطره خوب به پایان می رسانم ولی چه کنم که برای رهایی از 13 باید منتظر یه قرن جدید باشم!
سال 90 را به اندیشه 9 خاطره خوب و 0 خاطره بد شروع می کنم . کاش می توانستم در این سال جدید همانطور که همه چیز از اول شروع می شود ، ذهنم را نیز از اول شروع کنم. کاش دستگاه تفکرم یک دکمه reset داشت و با فشردن آن همه چیز پاک می شد . همه چیز از اول شروع می شد!
آقایان! من به چرایی جهان کاری ندارم من به دنبال یافتن پاسخی برای جهانی از چراها هستم .
خدای من! حتما سال 90 نیز با خود 90 چرای تازه خواهد آورد. آقایان! کسی مایل است تا مقداری از طعم سؤال هایم را بچشد؟ ( و چه عملی بیشتر از پرسش می تواند عزیز و عذاب آور باشد ؟)
اما گاهی هم شاید جملات خبری باشد . گاهی که زندگی آن سوی ساده و پست و دوست داشتنی خود را به رخ می کشد ، فرصتی و استحقاقی برای سؤال نمی ماند ( و خدا می داند که سؤالات چقدر مقدسند) و این روز ها خبری ترین و مقدس ترین و زیباترین جمله خبری خداوند در تک تک ذرات عالم در حریان است : "و اینک بهار می آید ! "
آقایان ! شاید مرا ملامت کنید و بگویید که این جمله علامت تعجب دارد . که "بهار می آید " و همین و بس و "!" در کار نیست . باشد! حق با شماست . اصلاً حق با همه است و حق با کسی نیست که سؤال می کند . الان هم حتماً توقع دارید عیدی هم به شما بدهم ! باشد ! یک سبد پر از سؤال های بی پاسخ برای شما ! |